با خودم فکر میکردم که…

وقتی مردم یه جنایتکار یا مجرم رو میبینن یا ازش میشنَوَن، ناراحت میشن و شروع میکنن توهین کردن به اون فرد. من فکر میکنم این مردم بخشی از وجود خودشون رو تو اون فرد مجرم میبینن و به شدت میترسن و از شدت ترسه که انقدر پرخاشگری میکنن.

دسته‌ها: عمومی | 6 دیدگاه

برای ثبت در تاریخ

نوروز به عنوان آخرین مناسبتی که برام مفهومی داشت، به بقیه ی روزهای خاص و مناسبت های دیگه پیوست. حالا دیگه کل سال یکدست شده، هیچ روزش با روز دیگه ای فرقی نداره. خسته نباشم!

دسته‌ها: عمومی | 4 دیدگاه

موفقیت

از سخنان گهربار خودم:

گاهی وقتها انجام دادن کارهایی که از دستت بر میاد برای موفق شدن کافی نیست، بلکه باید کارهایی رو به انجام برسونی که فکر میکنی از پسشون بر نمیای.

دسته‌ها: عمومی | بیان دیدگاه

زمان

از سخنان گهربار خودم:
هیچ وقت برای شروع کردن دیر نیست، اما همیشه یادمون باشه که هیچ وقت هم به اندازه ی کافی زمان نداریم.

دسته‌ها: عمومی | بیان دیدگاه

Q10

Like Someone In Love [18-04-17]

Watanabe Takashi: When you know you will be lied to, it’s better not to ask. That’s what experience teaches us.

Higuchi Noriaki: What are you implying?

+ I say forget the marriage.

- Why? I love her.

+ Who told you not to love her? I’m telling you not to marry her.

+ And not to ask her many questions…

+ or to accept her answers, no matter what they are. When you understand this, then you are mature enough to marry.

- This also applies to women?

+ I’m not sure.

——————————————————————————————

Like Someone In Love (2012)

دسته‌ها: Quotes, سینما گنجینه | 8 دیدگاه

یک کار زیبا

عکاسی شروع میکنه به عکاسی از افرادی که مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفتن. فردی که بهش تجاوز شده با میل خودش پلاکاردی رو به دست میگیره که حرفی که فرد متجاوز به اون زده رو روی پلاکارد مینویسه و عکاس از اون عکس میگیره. مجموع هی این عکس ها و کارهای مرتبط به اون رورو میشه تو این سایت دید.
هدف این هست که کسیکه بهش تجاوز شده، خودش رو گناهکار ندودنه و با این فکر خودش و زندگیشو از بین نبره؛ بلکه برعکس با علنی کردن این موضوع یه عنوان یک قربانی، از خودش دفاع کنه و نشون بده که هنوز زنده هست و زندگی رو ادامه میده.
دو سال هست که این کار با عنوان Project Unbreakable, the art of healing در حال انجام شدن و در حال گسترشه.
پ.ن: کار بسیار جالبیه اما به دلیلی که نمیدونم چیه به صورت کامل به این کار اعتماد ندارم. انگار که هدفی فراتر از چیزی که در ظاهر نشون میده رو دنبال میکنه. در هر حال امیدوارم که این حرکت واقعا بشردوستانه باشه و حرکتی باشه برای آگاهی بخشی به جامعه از عمق فاجعه ای به نام تجاوز جنسی.

دسته‌ها: عمومی | بیان دیدگاه

Epic War

For ten long years we fought. You were a worthy opponent and you did your best. Truth to be told, on two or three occasions you get really close and i thought that I’m done, but i survived and here i am, you lost and i won. So suck on it Military service, at the end, you didn’t get me to serve you! ha ha ha :D

P.s. My deep Special thanks to those a**holes that made it hard for me to get it.

دسته‌ها: طنز | بیان دیدگاه

آنجا

یک بسته قرص تو تمام خونه های دنیا ظاهر میشه و هیچ کسی بهش توجه نمیکنه. مادر بزرگم یکی از قرص ها رو به جای داروش می خوره و تشنج میگیره و بیهوش میشه. همه دستپاچه شدن. من و همسرم برای اولین بار قرصها رو میبینیم. اما انگار فقط من هستم که واقعا قرص ها رو میبینم. یکیشون رو برمیدارم که بخورم، همسرم بدون اینکه دقیقا از بودن یا نبودن قرص مطمئن باشه بهم اصرار میکنه که نخورمش. بر خلاف اون، من میل زیادی به خوردن قرص دارم و بالاخره با اشتیاق یکی رو می خورم. همه جا ساکت میشه، سرگیجه ی شدیدی میگیرم و تصاویر رو منقطع و درهم میبینم، سعی میکنم حرف بزنم اما صدایی که ازم خارج میشه رو هیچکس نمیفهمه، حتی خودم. انگار دکتر خبر میکنن…

چند روزه که تمام بدنم درد میکنه، هنوز سرگیجه و تصاویر منقطع ادامه داره، هنوز هم میخوام چیزی بگم، الان میتونم بفهمم اون چیزی که می خوام بگم چیه، باید برم، باید برم، باید برم… فریاد میزنم باید برم.. بالاخره پرستار حرفهامو میفهمه

- کجا باید بری…

من چیزی نمیشنوم، اما از لبهاش میخونم که انگار میگه کجا می خوای بری. تمام بدنم میسوزه، انگار که تو ظرف آب جوشم و دارن پوستم رو میکنن.

نمیدونم چند هفته گذشته، همه از دیدنم وحشت میکنن. انگار بوی تعفن میدم، هم هیصورتها پوشده هست، حالا میتونم صداهای مبهمی رو بشنوم. هنوز تمام بدنم درد میکنه، انگار که دارم از درون متلاشی میشم.

باید بیشتر از سه ماه روی تخت بیمارستان بستری باشم. البته درک درستی از زمان و گذشت اون ندارم. برای اولین بار میتونم از جام بلند شم. دستام رو بالا میگیرم… بالهام رو بالا میگیرم! خودم رو کاسه ی فلزی کنار تخت میبینم، اصلا باورش سخت نیست، انگار از اول میدونستم،، انگار که از اول همین بودم. یک مرغ بزرگ پوست کنده، با سری باریک، انقدر باریک که انگار سر مرغ کنده شده و فقط گرنش باقی مونده. من باید برم… بیمارستان خلوته، کسی توش نیست، من باید برم…

راه رفتن با این پاها و این بدن خیلی سخته، اما راهی خیابون میشم. کسی تو خیابون نیست و من میرم تا به اونجا برسم.

کسی به پشتم ضربه میزنه، یک مرد با عینک تیره.

- میدونم چه خبر شده، تو هم میخوای بدونی؟ میدونم که می خوای بدونی. بیا با من، بیا ببرمت، میخوای ببرمت؟ معلومه که میخای ببرمت.

انگاره که مرد با عینک تیره ذهنم رو میخونه، یا شاید هیپنوتزم شدم، اما من میخوای که باهاش برم، میخوام بدونم چی شده. سوار عقابش میشیم و پرواز میکنیم، میرسیم به خونه ی قلعه مانندی که توش زندگی میکنه. ترس همه ی وجودم رو میگیره، مفهمم ک فریب خوردم، من باید میرفتم به اونجا، من باید برم به اونجا، اما این مرد اسیرم کرده.

تو قلعه هستم و از اتاقی که زندانی شدم بیرونم میارن تا تلویزیون تماشا کنم. اتوبان پر هست از مرغهای پر کنده که دارن میرن. از اینجا بیشتر شبیه عنکوبتن، عنکبوت هایی که یکی یکی در راه شکار میشن. دقیقا شبیه لاکپشت هایی که تازه از تخم سر درآوردن و و در راه رسیدن به اقیانوس یکی یکی شکار میشن. مرد دستوری میده، مدت کوتاهی بعد،ی عقابها ظاهر میشن و مرغهی پرکندها رو بلند میکنن و از ارتفاع به زمین میندازن. انگار عقابها هم روی آدم بود. مردهایی میان و اونا رو جمع میکنن.  مردهای با عینک تیره توی اتاق بلند قهقهه میزنن. من رو به اتاقی که توش زندانی شدن میبرن.

من باید فرار کنم، من باید به اونجا برم. بالاخره از کنج بالای اتاق نوری میبینم. خودم رو به سختی به اون گوشه میرسونم و با بالهام شروع به کندن میکنم.

نمیدونم چند ساعته که مشغول کندنم، ساعتهاست کسی سراغم نیومده، بالهام خونیه و بلاخره… شقف رو میشکافم، به سقف کاذب راه پیدا میکنم و به طرف جلو میخزم تا به بیرون قلعه برسم. بالخره فرار کردم.

باید خودم رو به جاده برسونم، باید به اونجا برم…

 ______________________________________________________________________

پ.ن: این طرح ابتدایی و خام یه داستان هست که تو چند دقیقه رو کاغذ آوردمش. چند شب پیش، طبق معمول تمام داستانهام، یکجا به ذهنم اومد. اما بعید میدونم به این زودی ها بخوام روش کار کنم و یه داستان از توش در بیارم. به نظرم ارزش نوشته شدن رو داره و حیفم اومد که مثل بقیه ی داستانها فراموشش کنم. فعلا هرچی از داستان یادم مونده رو اینجا نوشتم تا ببینم بعدا چی میشه.

دسته‌ها: داستان | 6 دیدگاه

Q9

- Having a baby, is a wonderful feeling, it can’t be describe in words, having something of yourself, creating something of yourself, from yourself…

+ If I want to have something of my own, I shit! and then keep a piece of it in a jar for the rest of my life. I don’t… make a baby!

——————————————————————————————

An imaginary movie (2013)

دسته‌ها: Quotes, طنز | 2 دیدگاه

بدون شرح!

DSC00038

دسته‌ها: عمومی | 6 دیدگاه

وب‌نوشت روی وردپرس.کام. پوسته: Adventure Journal کاری از Contexture International.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.